
پيداست غم عشق تو از رنگ نگاهم
سوگند به چشمان تو حاشا شدني نيست
بي مرحم اعجاز نگاه تو عزيزم
اين کهنه ترين زخم مداوا شدني نيست
بعد از تو نبندم دل به کس اري
عشق دگري در دل من جا شدني نيست

مي خواهم و مي خواستمت، تا نفسم بود .
مي سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بود .
عشق تو بَسَم بود، كه اين شعله بيدار
روشنگر شب هاي بلند قفسم بود .
آن بخت گريزنده دمي آمد و بگذشت
غم بود كه پيوسته نفس در نفسم بود .
دست من و آغوش تو ، هيهات ، كه يك عمر
تنها نفسي با تو نشستن هوسم بود
سيماي مسيحائي اندوه ، تو ، اي عشق
در غربت اين مهلكه فرياد رسم بود .
لب بسته و پر سوخته ، از كوي تو رفتم
رفتم ، به خدا اگر هوسم بود ، بَسَم بود .

پيداست غم عشق تو از رنگ نگاهم
سوگند به چشمان تو حاشا شدني نيست
بي مرحم اعجاز نگاه تو عزيزم
اين کهنه ترين زخم مداوا شدني نيست
بعد از تو نبندم دل به کس اري
عشق دگري در دل من جا شدني نيست
باور بکن اين زندگي اندر منظر من
بي منظر چشم تو زيبا شدني نيست
افسرده ترين است دلم بي تو بهارا
اين باغ خزان ديده شکوفا شدني نيست
يخ بسته وجودم ز زمستان جدايي
برف غمت از دشت دلم پا شدني نيست
گفتم ببرم خاطره ي عشق تو از ياد
هر چند که کوشيده ام اما شدني نيست
ديريست به دنبال تو ميگردم و افسوس
اين گمشده انگار که پيدا شدني نيست…





