شبي غمگين تر از شبهاي فرهاد
به ياد لحظه هاي رفته بر باد
به ياد سروهاي سبز و عاشق
نشستم گريه کردم تا شقايق
صدايم يک نيستان بي قراري
غروب و حسرت و چشم انتظاري
به يادت اي عزيز نازنينم!
شبي تنها و خاکستر نشينم
از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد
شکفته ياد گل در گريه هايم
پر از حرفم اگر چه بي صدايم
به سوگت اي چراغ خانه ي دل
چو کولي مي روم منزل به منزل
که تا شايد ز تو يابم نشانه
ز تو اي شاعر هر چه ترانه
تو را مي پرسم از اندوه مهتاب
که مي گريد به روي بستر آب
تمام چشم را من جستجويم
مگر يابم تو را در روبرويم
به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم
تمام آرزوهای منی، کاش،
یکی از آرزوهای تو باشم
(شفیعی کدکنی)
پيداست هنوز شقايق نشدي …
زنداني زندان دقايق نشدي …
وقتي که مرا از دل خود مي راني …
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است …
تلخ است که با درد موافق شده است …
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي …
پاييز بهاريست که عاشق شده است





