آرزوی خسیس
از آدم خسیسی پرسیدند: بزرگ ترین آرزویت چیست؟
خسیس جواب داد: کچل شوم تا دیگر هرگز پول سلمانی
ندهم.
در حیاط تیمارستان
دو دیوانه در حیاط تیمارستان قدم می زدند.
دیوانه اولی به تیر چراغ برق کوبید و گفت: هر چه در این خانه را می زنم، کسی جواب نمی دهد.
دیوانه دومی گفت: عجیب است. چراغشان هم روشن است.
یک درجه برتر
اولی: یک فوتبالیست را نام ببر که یک درجه برتر از مارادونا باشد.
دومی: ماراسه نا.
گدای با مرام
گدا: آقا، بی زحمت دو هزار تومان بده به من ناهار بخورم.
عابر: برو بابا! من خودم هنوز ناهار نخورده ام.
گدا: عیب ندارد، پس چهار هزار تومان بده، ناهار مهمان من باش
طلبکار یا بدهکار؟
اولی: می توانی به من ده هزار تومان قرض بدهی؟
دومی: نه، تمام دارایی ام فقط شش هزار تومان است.
اولی: اشکالی ندارد. چهار هزار تومانش را به من بدهکار می مانی.
دبیر ریاضیات : می دانی معادله دومجهولی که ریشه نداشته باشد ، چیست؟
شاگرد: بله ، یعنی هر چه آب پای آن بریزیم ، سبز نمی شود!
سیما طیبی از تهران
جمله سازی
اولی: با هواپیما یک جمله
بساز!
دومی: سعید و سامان به اصفهان رفتند.
اولی: این که هواپیما
نداشت؟!
دومی: خب با هواپیما
رفتند!
راننده در حالی که کاغذی را که در دست داشت نشان می داد گفت: «جناب سروان تقصیر من نیست. روی این آدرس نوشته شده : چراغ اول را رد می کنی، چراغ دوم را هم رد می کنی و بعداز چراغ سوم می پیچی دست راست ….!»





