Mar 13, 2008 -
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
شعر 1
دیگر نمانده هیچ بجز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ بجز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرو مانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی جان
تنها شدم، گریختم از خود، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که این مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه جادوگر حیات
بار دیگر مرا فریفت با چراغ خویش
اکنون شب است و مرگ فرا راه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اکنون منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟