یه آبادانیه داشته تو دریا غرق می شده عینک آفتابیش رو در می یاره می ذاره رو دمپایی ابریش میگه: کـا ! تو خودتو نجات بده فکر من نباش
از آبادانی یه می پرسن: (قدس سره) یعنی چه؟آبادانی یه بعد از کلی فکر کردن می گه : یه چیزی توی مایه ی دمت گرم
آبادانیه می خواسته بره خواستگاری، دیرش شده بوده حواسش پرت می شه شلوارش رو پشت و رو می پوشه و با عجله می دوه تو خیابون، یهو یك ماشین میاد می زنه درازش میكنه وسط خیابون. رانندهه میاد بالا سرش، می گه: طوریت كه نشده؟ آبادانیه یك نگاه به سر تا پاش می كنه، چشمش می افته به شلوارش، می گه: چی چیو طوری نشده، ولك زدی حسابی پی چوندی!
چهارتا آبادانی می خواستند از مرز خارج بشن, تصمیم می گیرند پوست گوسفند بپوشند و قاطی گوسفندها با گله حركت كنند. درست در لحظه ای كه می خواستند از مرز خارج بشن, نیروهای انتظامی فریاد می زنند: آهای اون چهارتا آبادانی بیان بیرون از گله. آنها با تعجب خارج میشن و میپرسند شما از كجا فهمیدین كه ما آبادانی هستیم؟ مامورا میگن: از اونجایی كه گوسفندها عینك ری بن نمیزنند.
آبادانیه رو برق میگیره، میگه: ولك ولم كن تا ولت كنم
آبادانیه میرسه به رفیقش، میگه: کاکا شنیدی آبادان ۱۲ ریشتر زلزله اومده؟! رفیقش میگه: ای بابا، یعنی آبادان با خاک یکسان شده؟ آبادانیه میگه: په! چی میگی کاکا! مگه بچهها گذاشتن!؟
روزی عقابی خسته داشت پرواز میکرد که ناگهان گنجشک آبادانی میره طرفش میگه کاکا وسعت پر و حال میکنی عقابه میگه بروحوصلت و ندارم گنجشکه بازم پیله میکنه میگه کاکا وسعت باله رو حال میکنی عقابه بازم میگه بروحوصلت و ندارم وگرنه میام یه کاری میکنم پرات بریزه گنجشکه میگه مردی بیا عقابه میره طرف گنجشکه میزنه پراشو میروزنه گنجشکه در حال افتادان میگه میگه کاکا هیکل و حال میکنی !
آبادانیه میره تهرون سوار اتوبوس میشه ، به راننده بلیط میده. راننده میگه آقا این بلیط ماله آبادانه ! آبادانیه میگه : کوکا چیشتو خوب باز کن ! روش نوشته آبادان و حومه!..
دو تا آبادانی به هم می رسن. اولی می گه: جات خالی دیروز رفتم شکار هفت تا خرگوش چهار تا آهو سه تا شیر شکار کردم.
دومی میگه: همش همین؟
اولی می گه: بابا، آخه با یک تیر مگه بیشتر از اینم می شه؟
دومی میگه : تازه تفنگم داشتی؟
یکی میره عیادت یکی ازدوستاش،
وقتی میخواد بره به اقوام دستش که اونجا بودن
میگه : این دفعه مثل دفعه قبل نکنید، که مریضتون مردو منو خبرنکردین ها
دو نفر داشتن از کنار یه کوه رد میشدن
یکی به دیگری میگه : اون مورچه رو میبینی که بالای اون کوهه؟
اون یکی هم میگه : کدومشونو میگی؟
اونی که چشماش بسته است یا اونی که چشماش بازه؟
پنج نفر پولاشونو روی هم میذارند تاکسی میخرند
بعد از چند وقت ورشکست میشن اگه گفتی چرا؟
آخه پنج تایی باهم میرفتن مسافر کشی
عهدی که با تو بستم هرگز گسستنی نیست،
من مخلص تو هستم به بستی نیازی نیست!
یکی یه دویست تومنی پیدا میکنه که وسطش سوراخ بوده،
میگه: ای بابا! اینم از شانس من، وسطش گوشه نداره!





