Poem شعر
No Comments شعر نو / مفهوم زندگی

Poem شعر
No Comments 
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر, مطالب طنز
No Comments
Poem شعر
No Comments
من فقط عاشق اینم….
از گرسنگی نمیرم……
اِنقَدَر زنده بمونم….. .
تا که حالتو بگیرم
……
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments 
Poem شعر, مطالب جالب
1 Comment
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments 
Poem شعر
No Comments 
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
Poem شعر
No Comments

Poem شعر
No Comments
Poem شعر
No Comments 
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ملتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ….شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني “بي تو هرگز …پس بمان “
تا سحر از عاشقي با او بخوان
Poem شعر
No Comments 
عشق:…….
عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است
عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است
عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است
عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است . . .
Poem شعر
No Comments امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن
امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن
امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن
امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن
امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن
امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن
امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن
امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن
امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن
امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن
امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن
امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن
امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن
امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن
امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن
امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن
Poem شعر
No Comments دیگر نمانده هیچ بجز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ بجز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرو مانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی جان
تنها شدم، گریختم از خود، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که این مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه جادوگر حیات
بار دیگر مرا فریفت با چراغ خویش
اکنون شب است و مرگ فرا راه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اکنون منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟