جوک ابادانی سری1

یه روز یه آبادانی میره ساندویچی میگه: کا پیرهن دارید. میگه نه. میگه شلوار دارید. میگه نه. میگه تیشرت دارید. مغازه داره قاطی میکنه میگه نه بابا اینجا ساندویچیه. آبادانیه میگه: پس چرا رو شیشه نوشتی؛ کا لباس موجود است.

یه روز یه آبادانی با داداشش میره پیش رفیقاش. میخواسته اونارو به هم معرفی کنه میگه: بچه ها کا ، کا بچه ها .

به آبادانیه میگن چه کارتونی دوست داری. میگه: کارتون خرما!

تو آبادان وقتی هوا تاریک میشه از بلندگوهای مسجد اعلام میکنند: همشهریان محترم هوا تاریک شد. لطفن عینکاتون و بردارید.

یه روز مامور سرشماری تو آبادان رفت در یه خونه در زد. یه بچه با یه عینک ریبن به چشمش اومد دم در. یارو گفت من اومدم برای سرشماری. بچه گفت: کا سرشماری چیه. یارو گفت بچه جان برو به بزرگترت بگو بیاد. بچه رفت تو یکی دیگه اومد. اونم نمیدونست رفت یکی دیگه اومد. خلاصه یارو شاکی شد گفت: بابا بگو همه بیان دم در تا کار تموم شه. گفت نمیشه. یارو گفت چرا؟ آبادانیه گفت: کا بجون هیچ راهی نداره. یارو گفت آخه چرا. گفت:‌کا ، متاسفانه ما یه ریبن بیشتر نداریم…

یه روز یه آبادانی مادرش درحد مرگ مریض میشه. دکتر بهش میگه خرج درمانش میشه ۲۰ هزار تومن. یارو که هیچی جز یه عینک ریبن نداشته کلی با خودش کلنجار رفت. میره پیش رفیقش میگه نمیدونم چیکار کنم. بنظرت عینگم رو بفروشم . رفیقش میگه نه بابا. عینک ریبن با تیشرت مشکی خیلی بهت میاد…!

جالب نـبودجالب بود (0 rating, 1 votes)
Loading ... Loading ...
Filed under: Joke Farsi جوک فارسی

Leave a Reply